نمیتوانستم نسبت به سرنوشت دختران و پسران جامعهام بیتفاوت باشم. من چون خودم به جهنم رفتم و برگشتم! و شمّهای از عذابهای آن را دیدم، چون میدانم آن طرف چه سختیهایی در انتظار انسان است، دلم نمیخواهد هیچکس بسوزد. ثبت این پویش، بهانهای بود که به خانوادهها بگویم برای ساماندهی فضای مجازی که روح و روان نوجوانانمان را به هم ریخته، مطالبهگر باشند وگرنه زندگی فرزندان جامعه تباه میشود.
تصور میکردیم پویشی با موضوع «لزوم نظارت بر فعالیت و پوشش شاخهای اینستاگرام» که در مدت ۱۱ روز با حمایت خوب مخاطبان خبرگزاری فارس و سامانه فارس من، ۵۰۶۸ امضا کسب کرده، باید توسط یک مادر یا پدر نگران یا یک گروه فعال فرهنگی اجتماعی ثبت شده باشد که با رصد دائمی فضای مجازی ازجمله اینستاگرام، از عمق آسیبهای این فضای رهاشده و بیسامان بر روح و روان و زندگی فرزندان جامعه احساس خطر کردهاند. تماس با سردبیر این پویش اما با یک غافلگیری همراه بود چراکه ما را به یک دختر جوان خوشفکر رساند که مدتهاست پاشنههای همتش را برای کمک به نوجوانان و جوانان همشهری و هموطنش ورکشیده. اما این تمام داستان این پویش نیست.
«مهدیه»، دختر دغدغهمند البرزی برایمان گفت در میدان ساماندهی فضای مجازی پیشقدم شده تا هیچکس مثل خودش به دوری از خدای از همه مهربانتر مبتلا نشود و هیچ نوجوان و جوانی مثل او، به دست خودش رنج گرفتاری در عذاب جهنم را تجربه نکند! سردبیر خاص این پویش، از روزی که به لطف خدا و عنایت اهل بیت(ع) از جهنم خودساختهاش برگشت، با خود و خدایش عهد کرد با بذل عشق و محبت، دست بچههای سرگشته جامعه را در دست خدا و امام زمان(عج) بگذارد؛ همانها که بیصبرانه منتظر بازگشت این دختران و پسران نوجوان و جوان هستند. با گفتوگوی ما با این دختر فعال و خوشفکر همراه باشید تا با جزییات قصه خواندنی و ایدههای جذابش بیشتر آشنا شوید.
این اولین بار نیست که پویشی با محوریت ساماندهی فضای مجازی و نظارت بر فعالیتهای شاخهای اینستاگرامی در سامانه فارس من ثبت میشود. شما چه حرف جدیدی در این زمینه داشتید که وارد این میدان شدید؟
- من با یک تجربه آزموده، برای ثبت این پویش اقدام کردم. من، گذشته ناخوشایندی داشتم، رنجهای زیادی کشیدم، به جهنم رفتم و برگشتم… به همین دلیل از وقتی که از خدا طلب هدایت کردم و توفیق توبه نصیبم شد و با عنایت حضرت مهدی(عج) هدایت شدم، دلم میخواهد از هیچ کاری برای آشتی دادن امثال خودم با خدا دریغ نکنم چون دوست ندارم هیچکس مثل خودم آنطور بسوزد و رنج بکشد…
پس از همان اول برایمان بگویید. مگر شما چه سبک زندگی داشتید که کارتان به توبه کشید؟
- تا ۱۰ سال قبل، در خانه ماهواره داشتیم و نشستن پای برنامههای آن، بدون آنکه بفهمم، آرام آرام مرا از همه اعتقاداتم دور کرد. اجداد ما همگی از سادات بودند؛ متدین، اهل ذکر و اهل انفاق. اصلاً بری بودند از گناهان. اما هرچه بیشتر میگذشت، من بیشتر از آن پیشینه موجه دور میشدم. من از بچگی خیلی عاشق خدا بودم. خیلی برایم دغدغه بود خدا را بشناسم. به همین خاطر هم، رشته فلسفه را انتخاب کردم. اما ماهواره کمکم جهت فکری مرا تغییر داد و کلی سئوال و شائبه در ذهنم ایجاد کرد. تا آنجا که از خودم میپرسیدم: حضرت مهدی(عج) کیست؟ اصلاً چرا من باید مرجع تقلید داشته باشم؟ و سئوالاتی شبیه اینها.
از طرف دیگر، چون کلاس زبان انگلیسی هم میرفتم، راحت میتوانستم از طریق اینترنت با کاربران کشورهای دیگر ارتباط برقرار کنم. اینطور بود که با تمام دنیا راجع به خدا صحبت میکردم تا خدا را از دیدگاه آنها بشناسم؛ مثلاً با استاد دانشگاه مینه سوتا در آمریکا، با کاربر کمونیست در چین، با سرباز اسراییلی در عراق! با یک جوان ارتدوکس در اروپا و… یعنی با هرکس از هر آیین و فرهنگی که بود، حرف میزدم تا خدا را بشناسم؛ از کافر و آتئیست گرفته تا بودایی و هندو.
این بحث و گفتوگو و تحقیقها که به خودی خود، بد نیست…
- بله اما در این مسیر، آنقدر ابهامات و شائبات در ذهنم پررنگ شد که از مسیر اصلی دور شدم. ته قلبم، خودم هم از این اتفاق ناراحت بودم. حکایت «از نیستان چون مرا ببریدهاند»، بودم. مدام در دلم میگفتم: خدایا من از روز الست به تو بله گفتم و عاشقت شدم. پس چرا پایش نایستادم؟ خلاصه زندگیام به هم ریخت. به مدت یک سال، مدام خواب میدیدم دارم در یک پرتگاه سقوط میکنم اما یک نفر دستم را میگیرد. حال و روزم، خیلی آشفته بود. برای مثال، انگار یک باند در گوشم گذاشته بودند و موسیقیهایی که گوش میکردم، موقع اذان صبح از طریق آن باند به طور واقعی در گوشم پخش میشد و نمیگذاشت برای نماز صبح بیدار شوم. یا موقع نماز که قنوت میگرفتم، انگار کف دستم مانیتور گذاشته باشند، آن تصاویر ماهوارهای که دیده بودم، پیش چشمم پخش میشد!… در آن روزهای سرگردانی اما بالاخره خدا دستم را گرفت.
چه اتفاقی افتاد؟
- یک روز دختر خالهام و دختر عموهایش سراغم آمدند و گفتند: «ما برای روز عرفه، عازم مشهد هستیم. تو هم با ما بیا.» اما من آنقدر پرت شده بودم و بیراهه رفته بودم که گفتم: ول کنید بابا، حوصله دارید. من نه پول مشهد رفتن دارم، نه حالش را. اما آنها سفت ایستادند و گفتند: «میبریمت.» بالاخره با اصرار آنها به مشهد رفتم و چه زیارتی شد…! آن زیارت با تمام زیارتهای قبلیام فرق داشت. انگار یک جرعه معرفت در وجودم ریخته بودند که در آن سفر، سراسر اشک شدم. طوری شده بود که همراهانم دیگر از دستم کلافه شده بودند و مدام میپرسیدند: «چرا اینجوری شدی؟!» خودم هم نمیدانستم چه اتفاقی افتاده. فقط میفهمیدم یک چیزهایی تغییر کرده. مثلاً دیگر طاقت شنیدن موسیقیهای سابق را نداشتم و حالم بد میشد.
وقتی به خانه برگشتم، بیمار شدم. با چیزی شبیه آنفولانزا، ۲۰ روز در بستر افتادم. شب آخر، یک خواب تکلیفم را روشن کرد. یک فرد نورانی در خواب به من گفت: «دخترم! بلند شو نماز شب بخوان.» فردای بعد از آن نماز، انگار دیگر اراده انجام هیچ کاری از خودم نداشتم. اینطور بود که به خواست خدا، ۴۰ روز توبه من شروع شد. در آن روزها فقط ادراکات قلبیام به من میگفت چه باید بکنم. مثلاً احساس میکردم در روز فقط اجازه دارم یک لیوان چای و یک خرما بخورم. اینطور بود که در آن مدت، ۱۳ کیلو وزن کم کردم و دیگر تمام خانواده متوجه تحول من شدند. مدتی که گذشت، باز هم خوابی دیدم که مسیرم را روشنتر کرد. گفتند: «آن وسیلهای که باعث گمراهی امت پیامبر در شرق و غرب عالم میشود و آنها را به دوزخ میکشاند، ماهواره است. آن را از خانهتان بیرون ببرید.»
این کار را کردید؟ نتیجه چه بود؟
- بله. انگار دعاهای خانواده و بهویژه خواهرم که در تمام آن سالها دلنگران من بود، به ثمر نشسته بود. بعد از آن ۴۰ روز سخت برزخی که خیلی چیزها دیدم و رنجهای زیادی کشیدم، حسی به من میگفت خدا توبهام را پذیرفته و فرصت جبران به من داده است. بنابراین شروع کردم به جبران گذشته. جبران نماز و روزههای قضا، ۵ سال طول کشید. اما در این نقطه متوقف نماندم. با قرآن و نماز شب و دعا مأنوس شدم و در کنارش شروع کردم به مطالعه درباره امام زمان(عج)، مکاتب انحرافی مثل فراماسونری، دشمنشناسی و… آرامآرام که بدیها از خانهمان بیرون رفت و عبادت و دعا و مطالعات مفید جایش را گرفت، کلی اتفاقات عجیب و غریب در زندگیام افتاد و برکات و توفیقات عجیبی نصیبم شد؛ مثلاً واسطه ترک اعتیاد یک نفر میشدم، یا کمک میکردم کسی از زندان آزاد شود، یا از یک خانواده بیسرپرست حمایت میکردم.
مداومت در دعاها بهویژه دعای فرج، ارتباط قلبی مرا با آقا امام زمان(عج) بیشتر و بیشتر کرد و کمکم انگار درک میکردم آقا(عج) از من چه انتظاراتی دارند. گذشت تا اینکه در تعطیلات عید نوروز امسال که بیرون رفته بودم، با دیدن وضعیت نامناسب حجاب گروه زیادی از خانمها و دخترها، خیلی غصهدار شدم. با خودم گفتم عمومیت این موضوع، نمیتواند اتفاقی باشد و به طور حتم این ماجرای خدشه به حجاب، یک برنامه هدفمند است و از جایی سرچشمه میگیرد. بنابراین شروع کردم به تحقیق و بررسی.
خب، آن تحقیقات شما را به کجا رساند؟
- ازآنجاکه همیشه ارتباط بسیار خوبی با بچهها دارم، شروع به گفتوگو با نوجوانان کردم. در همان صحبتهای صمیمانه که از آن دختران نوجوان میخواستم برایم بگویند این مدل پوششهای جدید را از کجا میگیرند و الگویشان کیست، رسیدم به شاخهای مجازی. از هرکدام از نوجوانان ۹ تا ۱۷ ساله فامیل، کوچه و خیابان و پارک پرسیدم، گفتند ما صفحه پریسا و سورنا و فاطی و… در اینستاگرام را دنبال میکنیم و این مدل لباس یا مو را آنجا دیدیم و خوشمان آمد و دلمان خواست خودمان را شبیه آنها کنیم.
وقتی به این صفحات مراجعه کردم، دیدم ای دل غافل، چه افتضاحی است. آنجا به خودم گفتم طبیعی است که این نوجوانان کمسن و سال، جذب این صفحات شوند و هرآنچه آنجا میبینند، تقلید کنند. این یک قاعده است که میگوید هرچه در ذهن میپرورانی، کمکم به عملت تبدیل میشود. به همین دلیل است که تاکید دارم باید هم بر پوشش و هم فعالیت این افراد شاخص اینستاگرام که بر ذهن نوجوانان ما تاثیرگذارند، نظارت شود. البته در این ۵، ۶ ماه، خودم هم بیکار ننشستم…
برایمان از فعالیتهایی که در این زمینه داشتید بگویید.
- من تجربیات خوبی در زمینه امر به معروف و نهی از منکر دارم و بارها در پارک و تاکسی و مترو، در کنار نوجوانان و بزرگسالان نشستهام و در گپ و گفت دوستانه، وظیفهام را در زمینه تذکر لسانی انجام دادهام. اما در مسئله حجاب و پوشش، ماجرا فراتر از این حرفهاست و گفتوگو با تمام افراد گذری، برای من امکانپذیر نیست. به ذهنم رسید باید حرکت بزرگتری انجام دهم. اینطور بود که در نامهای به امام جمعه کرج، از ایشان درخواست کردم با فراخواندن تمام نهادها ازجمله مساجد و پایگاههای بسیج، ترتیبی بدهند که بتوانیم یک پویش سراسری عفاف و حجاب در کرج اجرا کنیم. که منتظر نتیجه این نامه هستم. اما به این بسنده نکردم. یک شب در نماز استغاثه به امام زمان(عج) از آقا طلب یاری کردم و گفتم: آقا! شرمندهام که درباره تذکر لسانی، کوتاهی میکنم. شما راهی پیش پای من بگذارید که بتوانم به صورت ریشهای، در این زمینه قدمی بردارم و به شما کمک کنم… بعد از آن بود که ایده ثبت پویش در سامانه فارس من به ذهنم رسید.
همچنان مشتاقم آن انگیزه اصلی را در شما پیدا کنم. دوست دارم بدانم چه حسی شما را وا داشته اینطور دلسوزانه برای سعادت دنیا و آخرت همنوعانتان قدم بردارید.
- خب، من نمیتوانستم نسبت به سرنوشت دختران و زنان جامعهام بیتفاوت باشم. من چون خودم به جهنم رفتم و برگشتم و شمّه کوچکی از عذابهای آن را دیدم، چون میدانم در آن دنیا چه سختیهایی در انتظار انسان است، دلم نمیخواهد هیچکس بسوزد. دلم نمیخواهد هیچکس سالیان سال در آن عوالم سخت برزخی بماند. به همین دلیل، همه نوجوانان را مثل خودم میبینم. نشانههایی هم دیدم که مطمئن شدم در مسیر درستی قدم گذاشتهام. مثلاً یک شب که در فضای مجازی به چتکدههای نوجوانان و جوانان سر زدم و برایشان احادیث زیبایی از قول خداوند ارسال کردم، تأثیر عجیبش را دیدم. احادیثی که مضمونهایی از این قبیل داشت؛ «ای بنده من! من عاشق تو هستم. تمام دنیا را برای تو آفریدهام و تو را برای خودم. دوستم داشته باش و…» همین حرکت ساده من باعث شد تعداد زیادی از آن بچهها، آن گروهها را ترک کردند. یعنی همین اتفاق کوچک، جرقهای برای تغییر در آنها شد.
فقط هم این نبود. فردا صبحش خواهرم گفت: «تو کاری کردهای؟» گفتم: چطور؟ گفت: «باید کار خوبی انجام داده باشی»! اصرار که کردم، گفت: «دیشب خواب دیدم داشتی قالیچههای کوچک خیلی قشنگی را در یک جوی روان رها میکردی. دختران و پسرانی هم آن طرف آن جوی بودند که قالیچهها را میگرفتند و با خوشحالی میرفتند.»
یعنی همین حرکت ساده شما، تا این حد در سرنوشت آن نوجوانان تأثیر داشت؟
- این بچهها آنقدر تشنهاند که باورتان نمیشود. بگذارید یک خاطره برایتان بگویم. یک بار که رفته بودم پارک محله، در گوشهای از پارک چند دختر نوجوان با پوشش نامناسب دیدم که چند پسر احاطهشان کرده بودند و داشتند برایشان ایجاد مزاحمت میکنند. دخترها را صدا کردم و گفتم: وقت دارید چند دقیقه با هم گپ بزنیم؟ گوشهای نشستیم و کلی گفتیم و خندیدیم. در میان همان بگو و بخندهای دوستانه، وقتی دیدم آمادگی ذهنی دارند، کلی نکتههای جدی هم برایشان گفتم؛ از قصه آدم و حوا و مأموریت شیطان، تا نور چهارده معصوم(ع) و برنامههایی که دشمنان برای مردمان خاورمیانه دارند. نمیدانید آن بچهها چطور با علاقه به حرفهایم گوش میدادند و سئوال میکردند. نشان به آن نشان که ۴ ساعت تمام با هم صحبت کردیم! آخرش هم شماره مرا گرفتند، بغلم کردند و بوسیدند. هنوز هم با هم در ارتباط هستیم و شاید باور نکنید چقدر تغییر رویه دادهاند. مسجدی شدهاند و حتی در پایگاه بسیج محله هم ثبت نام کردهاند.
اینها مصداق همان فرمایش حضرت علی(ع) در نهج البلاغه است که میفرمایند: از اینکه اقدام به کاری کنید، نترسید. این حس را شیطان در دل شما میاندازد. یعنی ترسی که شیطان برای انجام آن کار به شما القا میکند، از سختی اینکه شما خودتان را در دل آن ماجرا بیندازید، بیشتر است… این موضوع به تجربه به من و دوستانم ثابت شد. مثلاً وقتی در مترو این حرکت را انجام دادیم، نمیدانید دختران و خانمها چطور با آغوش باز از ما استقبال کردند…
ماجرا چه بود؟ در مترو چه حرکتی انجام دادید؟
- به خانمهای فروشنده مترو که شال و روسریشان افتاده بود و ظاهر مناسبی نداشتند، نامهای از طرف امام زمان(عج) هدیه دادیم. باید بودید واکنشهایشان را میدیدید. اشک میریختند، تشکر میکردند، ما را بغل میکردند… همهشان تشنهاند؛ این یک واقعیت است. همهشان دلشان میخواهد یکی پیدا شود دستشان را بگیرد و از تار عنکبوتی که شیطان دورشان تنیده، بیرون بکشدشان. فقط منتظر یک تلنگر هستند. امثال ما بهاصطلاح حزباللهیها اما متاسفانه میترسیم وارد این میدان شویم. شیطان ما را میترساند و اینطور به ما القا میکند که: «اگر چیزی بگویم، عکسالعمل بدی نشان میدهد، بد و بیراه میگوید و…»