سفر ریچارد نیکسون به چین در فوریه ۱۹۷۲، گام تاریخی در عادیسازی روابط دو کشور بود. این سفر اولین ملاقات رئیس جمهور آمریکا با مقامات چینی در دوران ریاست جمهوری بود و منجر به انتشار بیانیه شانگهای شد که همکاری دو کشور را در سطح بالایی تعیین کرد.
این رویکرد استراتژیک نیکسون، در پی شکاف سیاسی منجمد شده جنگ سرد، به دنبال کاهش تنش و ایجاد تعادل قدرت بین قطبهای جهانی بود. تأثیرات آن بر سیاست خارجی آمریکا و چین طولانیمدت بود و پایهای برای روابط دیپلماتیک فعلی شد. هنری کیسینجر نقش محوری در نزدیکشدن روابط آمریکا به چین داشت. او با سفر مخفیانهای در ژوئیه ۱۹۷۱ به پکن، زمینه سفر نیکسون به چین را فراهم کرد. این رویداد تغییر استراتژیک در سیاست خارجی آمریکا بود و باعث شد قدرتهای دو طرفه جهانی در دوران سرد جنگ به صورت متقابل نزدیکتر شوند. در حقیقت ریچارد نیکسون در دهه هفتاد میلادی برای توقف توسعه گفتمان «انتر ناسیونالیسم» اتحاد جماهیر شوروی به چین نزدیک شد؛ اما اکنون ترامپ در پی اجرای استراتژی "نیکسون معکوس" است. او میکوشد با اعطای امتیاز در پرونده اوکراین، مسکو را از مدار پکن خارج کند.
در مذاکرات سهجانبه اخیر در ابوظبی میان آمریکا، روسیه و اوکراین، کاخ سفید آشکارا در پی پایانی سریع برای بحران اروپا بود. منطق ترامپ روشن است: او نمیخواهد توان استراتژیک آمریکا در جنگی مستهلک شود که خروجیِ ناگزیر آن، وابستگی مطلق روسیه به بازار و فناوری چین باشد. این تغییر رویکرد در سند استراتژی دفاع ملی ۲۰۲۶ پنتاگون نیز بازتاب یافته است؛ جایی که روسیه دیگر به عنوان "تهدید موجودیتی اصلی" تعریف نمیشود.
در واقع، کانون توجه استراتژیک واشینگتن به اقیانوس آرام و مهار چین شیفت پیدا کرده است. ترامپ آماده است هزینه صلح در اروپا را بپردازد تا تمرکز نظامی-امنیتی خود را به شرق آسیا منتقل کند. هدف نهایی کاخ سفید از عادیسازی نسبی با مسکو، تحت فشار گذاشتن چین در حوزه انرژی و عقبه استراتژیک است؛ چرا که خروج روسیه از بلوک پکن، بزرگترین تأمینکننده انرژی مطمئنِ چین را از دسترس این کشور خارج میکند.
بهطور خلاصه، دکترین جدید ترامپ بر دو پایه استوار است: ایزوله کردن ایران و جذب روسیه،واشینگتن در پی آن است که چین را در میانه این دو قیچی قرار دهد؛ یعنی پکن را همزمان از "هاب لجستیکی ایران" و "مخزن انرژی روسیه" محروم کرده و عملاً اژدها را در موقعیت خفگی قرار دهد.