پایان جنگ سرد و فروپاشی نظام دوقطبی، ایالات متحده را در موقعیتی بیسابقه قرار داد. واشنگتن در آغاز دهه ۱۹۹۰ میلادی خود را قدرت بلامنازع نظام بینالملل میدید؛ قدرتی که تصور میشد میتواند بهتنهایی قواعد نظم جدید جهانی را بنویسد. حضور نظامی گسترده در خلیج فارس، شبکه پایگاههای فرامنطقهای و نفوذ دیپلماتیک فراگیر، این تصویر را تقویت میکرد.
با این حال، در پس این ظاهر مقتدر، فرآیندی تدریجی اما عمیق در حال شکلگیری بود؛ فرآیندی که بهمرور، انحصار تصمیمگیری در حوزه جنگ و صلح را از نهادهای رسمی آمریکا خارج کرد و آن را در شبکهای پیچیده از نفوذ، همپوشانی منافع و روایتسازی سیاسی قرار داد. از این مقطع، تصمیم برای جنگ دیگر صرفاً در کاخ سفید، پنتاگون یا وزارت خارجه اتخاذ نمیشد، بلکه در مثلثی چندلایه شکل میگرفت:
مراکز پژوهشی همسو با اسرائیل، کمیتههای تأثیرگذار کنگره و سازوکارهای اطلاعاتی مشترک.
تغییر مرکز ثقل تصمیمسازی
در این ساختار جدید، تهدیدهای منطقهای پیش از آنکه با عینک منافع مستقیم آمریکا خوانده شوند، از منظر امنیت اسرائیل تفسیر میشدند. این جابهجایی آرام اما تعیینکننده، آغاز داستانی بود که در آن قدرتی جهانی، مسیر خود را با قطبنمایی تنظیم میکرد که الزاماً از درون مرزهایش نشأت نمیگرفت.
لابی صهیونیستی؛ نفوذ نهادی و مستمر
در کنگره آمریکا، جایی که جنگها اغلب بدون شلیک گلوله آغاز میشوند، طی دههها شبکهای منسجم از نفوذ سیاسی شکل گرفت. این شبکه توانست با پیوند زدن امنیت اسرائیل به امنیت ملی آمریکا، فضای تصمیمگیری را بهگونهای تغییر دهد که مخالفت با سیاستهای تنشزا، معادل ضعف یا بیمیهنی تلقی شود.
در چنین فضایی، پرسش محوری سیاست خارجی آمریکا بهتدریج تغییر کرد؛ دیگر مسئله اصلی این نبود که کدام سیاست بیشترین نفع را برای منافع ملی ایالات متحده دارد، بلکه این بود که تصمیم واشنگتن در تلآویو چگونه تفسیر خواهد شد. نتیجه آن، تبدیل کنگره از عرصه گفتوگوی مستقل به میدان رقابت روایتها بود؛ میدانی که روایت اسرائیلی در آن از برتری آشکار برخوردار است.
رسانه و سادهسازی جنگ
این تغییر تنها محدود به نهادهای سیاسی نماند. در رسانههای جریان اصلی آمریکا، منازعات خاورمیانه اغلب در قالب داستانی ساده بازنمایی شدند: «متحدی دموکراتیک و در محاصره تهدید» در برابر «نیروهایی غیرعقلانی و خطرناک». این روایت، محصول شبکهای از مراکز پژوهشی، تحلیلگران و رسانههایی بود که بهصورت هماهنگ، همارزی میان امنیت اسرائیل و امنیت آمریکا را بازتولید میکردند.
در چنین چارچوبی، با نزدیک شدن به آستانه جنگ، پرسشهای راهبردی و هزینهمحور به حاشیه رانده میشدند و جای خود را به استدلالهای اخلاقی میدادند؛ استدلالهایی که هرگونه تردید در همراهی با متحد را زیر سؤال میبرد.
همگرایی اطلاعاتی و تغییر ادراک تهدید
در سطح امنیتی، پیوند میان ساختارهای اطلاعاتی آمریکا و اسرائیل به بالاترین حد خود رسید: تبادل مداوم اطلاعات، ارزیابیهای مشترک و تحلیلهای میدانی یکپارچه. این همگرایی، اگرچه از منظر همکاری امنیتی قابل توضیح است، اما پیامدی مهم بههمراه داشت.
زمانی که اسرائیل یک تهدید را وجودی تلقی میکند، بسیاری از نهادهای آمریکایی نیز همان قرائت را میپذیرند، حتی اگر منافع مستقیم ایالات متحده لزوماً ایجابکننده تشدید تنش نباشد. بدینترتیب، تعریف تهدید بهتدریج از «آنچه آمریکا را تهدید میکند» به «آنچه اسرائیل را تهدید میکند» تغییر یافت.
از بازدارندگی تا پیشدستی
برآیند این تحولات، دگرگونی منطق سیاست آمریکا در خاورمیانه بود:
گذار از بازدارندگی به اقدام پیشدستانه، ترجیح تحریم بر گفتوگو، و جایگزینی مدیریت بحران بهجای تلاش برای صلح پایدار منطقهای. این رویکرد اگرچه برتری نظامی را حفظ میکند، اما فرصتهای واقعی صلح را از میان میبرد و منطقه را در چرخهای از تنش کنترلشده و جنگهای نیابتی نگه میدارد.
هزینهای که واشنگتن میپردازد
از منظر راهبردی، این مسیر در بلندمدت به سود ایالات متحده نیست. هزینههای مالی سنگین، فرسایش اعتبار اخلاقی در جنوب جهانی و کاهش توان میانجیگری، همگی پیامدهای سیاستی هستند که آمریکا را بیش از آنکه داور منازعات نشان دهد، به یکی از طرفهای درگیر تبدیل کرده است.
پرسش نهایی: چه کسی فرمان را در دست دارد؟
این وضعیت نه حاصل توطئهای پنهان، بلکه نتیجه ساختاری پایدار از نفوذ، همسویی منافع و روایتسازی منسجم است؛ ساختاری که آمریکا را بهسمت مواجهه بیشتر و دیپلماسی کمتر سوق میدهد. در نهایت، پرسش اساسی همچنان باقی است: آیا ایالات متحده هدایتکننده جنگها در خاورمیانه است، یا بهتدریج بهسوی آنها رانده میشود؟
در حاشیه تمام این محاسبات، بازیگری وجود دارد که در هیچیک از اتاقهای تصمیمگیری حضور ندارد اما بیشترین هزینه را میپردازد: شهروند عادی آمریکایی. مالیاتهای اوست که صرف پایگاههای نظامی، سامانههای تسلیحاتی و جنگهای دوردست میشود؛ منابعی که میتوانست صرف بهبود آموزش، بهداشت و زیرساختهای داخلی شود.
و همینجاست که تناقض اخلاقی این معادله خود را نشان میدهد: سیاستها در واشنگتن تدوین میشوند، راهبردها در تلآویو توجیه میگردند، اما صورتحساب نهایی در خانههای شهروندان آمریکایی پرداخت میشود؛ جنگهایی که به نام آنها انجام میشود، بیآنکه الزاماً در خدمت منافعشان باشد.