تحولات شتابان ماههای اخیر در عرصه سیاست بینالملل نشان میدهد که جهان در آستانه دگرگونیای بنیادین در ساختار قدرت و نظم حاکم قرار گرفته است. آنچه امروز با عناوینی چون «صلح»، «بازسازی» و «مدیریت بحران» مطرح میشود، در واقع پوششی سیاسی برای پروژهای عمیقتر و بهمراتب خطرناکتر است؛ پروژهای که نهتنها آینده غزه، بلکه سرنوشت نظم بینالملل و توازن قدرت جهانی را هدف گرفته است.
غزه، این باریکه کوچک و محصور، با مساحتی در حدود چندصد کیلومتر مربع، به بهانهای برای ورود گسترده بازیگران جهانی به صحنهای بدل شده که هیچ تناسبی میان موضوع و حجم مدعیان آن مشاهده نمیشود. مشارکت دهها دولت و طرح حضور شمار قابلتوجهی از رؤسای کشورها در سازوکاری موسوم به «شورای صلح»، خود گواهی روشن بر این واقعیت است که مسئله اصلی، نه غزه و نه حتی فلسطین، بلکه بازتعریف مرجع تصمیمگیری در جهان است.
پس از جنگ جهانی دوم، نظام بینالملل بر پایه نهادهایی چون سازمان ملل متحد، شورای امنیت و مجموعهای از قواعد حقوق بینالملل شکل گرفت. هرچند این نظم همواره در عمل به سود قدرتهای بزرگ عمل کرده است، اما دستکم ظاهری از قانونمندی، چندجانبهگرایی و سازوکارهای جمعی را حفظ کرده بود. امروز، این نظم از سوی جریان حاکم بر ایالات متحده ناکارآمد و منسوخ معرفی میشود و تلاش میگردد جای آن را سازوکاری جدید بگیرد که نه بر پایه قانون، بلکه بر اساس قدرت، ثروت و زور تعریف میشود.
در این چارچوب، تشکیل شوراهای فرادولتی با رهبری متمرکز، عملاً به معنای حذف سازمان ملل و بیاعتبارسازی نهادهای بینالمللی است. این پروژه، تلاشی آشکار برای انتقال جهان از یک نظم نیمهحقوقی به نظمی اقتدارمحور و شخصیسازیشده است؛ نظمی که در آن، اراده یک قدرت مسلط جایگزین قواعد پذیرفتهشده جهانی میشود.
این رویکرد با واکنش منفی بخش مهمی از جهان غرب، بهویژه اروپا، مواجه شده است. اروپا بهخوبی آگاه است که فروپاشی نظم حقوقی موجود، پیش از هر چیز امنیت و ثبات این قاره را تهدید میکند. مخالفت صریح با تغییرات تحمیلی در ساختار ژئوپلیتیکی اروپا و رد هرگونه تلاش برای جایگزینی حقوق بینالملل با توافقهای شخصی و مقطعی، نشان میدهد که شکاف میان ایالات متحده و اروپا وارد مرحلهای جدی و ساختاری شده است.
تضعیف یا بیاعتبارسازی نهادهایی چون ناتو نیز در همین چارچوب قابل تحلیل است؛ چراکه حذف ائتلافهای تثبیتشده، راه را برای ایجاد ساختارهایی هموار میکند که تابع اراده یک رهبر یا یک محور محدود قدرت باشند، نه حاصل اجماع نهادی و پایدار.
در سطح منطقهای، خاورمیانه بهعنوان میدان اصلی اجرای این پروژه انتخاب شده است. طرح موسوم به «خاورمیانه جدید» بر مبنای تضعیف حاکمیت ملی دولتها، تجزیه عملی ساختارهای سیاسی و تثبیت برتری همهجانبه رژیم صهیونیستی طراحی شده است. در این الگو، برخی دولتهای عربی مأموریت مییابند هزینههای مالی، نفتی و تسلیحاتی این پروژه را تأمین کنند و در عمل به بازوی پشتیبان امنیتی و اقتصادی رژیم صهیونیستی تبدیل شوند.
در این معادله، مسئله فلسطین نهتنها حل نمیشود، بلکه بهصورت ساختاری از هرگونه نقشآفرینی واقعی مردم فلسطین تهی میگردد. غزه قرار است بدون حضور فلسطینیان، بدون اراده آنان و بدون حق حاکمیتشان «مدیریت» شود؛ امری که آشکارا استمرار اشغال، اما با شکلی جدید و پیچیدهتر است.
در برابر این نظم تحمیلی، تنها قدرتی که بهصورت ریشهای، اصولی و پایدار در برابر آن ایستاده است، جمهوری اسلامی ایران است. این ایستادگی نه یک انتخاب مقطعی سیاسی، بلکه برخاسته از ماهیت، هویت و مبانی اعتقادی انقلاب اسلامی است. جمهوری اسلامی از آغاز، مشروعیت نظم جهانی مبتنی بر سلطه مستکبران را نپذیرفته و خود را متعهد به دفاع از مستضعفان جهان دانسته است.
پایه این ایستادگی، اعتقاد راسخ به ولایت فقیه بهعنوان استمرار خط امامت در عصر غیبت است. بر اساس مبانی فقه شیعه امامیه، در دوران غیبت حضرت ولیعصر عجلاللهتعالیفرجهالشریف، اداره جامعه اسلامی بر عهده فقیه جامعالشرایطی است که به نیابت عامه از امام معصوم، مسئولیت هدایت، رهبری و صیانت از امت اسلامی را بر عهده دارد.
امروز، این ولایت الهی در وجود مبارک حضرت آیتالله العظمی امام سید علی خامنهای (مدّ ظلّه العالی) تجلی یافته است؛ فقیهی عادل، آگاه به زمان، شجاع و مدبر که پرچمدار مقابله با نظام سلطه جهانی است. رهبری ایشان نهتنها ضامن استقلال، امنیت و عزت ایران اسلامی، بلکه محور انسجام و پایداری جبهه مقاومت در سراسر منطقه بهشمار میرود.
آنچه امروز درسطح جهانی در حال وقوع است، تقابل دو منطق بنیادین است:
منطق سلطه، که جهان را ملک قدرتهای بزرگ میداند و برای ملتها حقی جز تبعیت قائل نیست؛ و منطق عدالت، که بر اساس وعده الهی، آینده را متعلق به صالحان و مستضعفان میداند.
جمهوری اسلامی ایران با تکیه بر ایمان به وعده قطعی خداوند متعال و اعتقاد راسخ به ظهور منجی موعود، بر این باور است که هیچ نظم ظالمانهای پایدار نخواهد ماند. مقاومت امروز، مقدمه پیروزی فرداست و ایستادگی در برابر این پروژه جهانی، بخشی از مسیر تاریخی تحقق عدالت موعود و زمینهسازی برای آیندهای عادلانهتر بهشمار میرود.
تحولات پیرامون غزه نشان میدهد که مسئله اصلی نه مدیریت یک بحران محلی، بلکه تلاش سازمانیافته برای بازتعریف نظم جهانی و منطقهای است. استفاده ابزاری از عنوان «صلح» برای ایجاد سازوکارهای فرادولتی، در عمل به تضعیف نهادهای بینالمللی، حذف اراده ملتها و تثبیت نظمی مبتنی بر سلطه منجر میشود. خاورمیانه به میدان آزمون این پروژه تبدیل شده و غزه به ابزاری برای مشروعیتبخشی به آن بدل گشته است. در برابر این روند، جمهوری اسلامی ایران با تکیه بر مبانی اعتقادی و اصل ولایت فقیه، بهعنوان مانع بنیادین این نظم تحمیلی ایستاده است. آینده منطقه و جهان، حاصل تقابل دو منطق متضاد خواهد بود: سلطهمحوری قدرت در برابر عدالتخواهی و مقاومت؛ تقابلی که سرنوشت نظم آینده جهان را رقم خواهد زد.